تبليغاتX
عشق تا ابد

عشق تا ابد
می سرایم به امیدی که تو خوانی ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود 
قالب وبلاگ

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش
تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست
بودا : از
همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

م.امید

[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 12:36 ] [ سمیرا ]

 

گاهی در زندگی فصلهایی وجود دارند که سرد هستند و ناخوشایند ...

پر از نا امیدی ، اندوه و غم ... و البته بی حوصلگی ...

فصلهایی که تموم ناشدنی نشون میدن ... فصلهایی که فکر می کنیم موندگارند

و همین فکر ، غم و غصه اش رو بیشتر میکنه ،

دوره هایی که دوست نداری حتی راجع بهش با کسی حرف بزنی ...

این روزهای ابری برای همه هست و فکر نکن که تو این دنیا فقط برای خودت پیش اومده و بس ...

زمانه به اندازه کافی سخت گرفته پس تو دیگه زیاد بخودت سخت نگیر

خبر خوش اینکه ، خوشبختانه این فصلهای نا امیدی میگذرن ... غمت نباشه ... کمی صبر لازمه و زمان ، و البته خدا


خواهش میکنم دعا کنید این فصل من هر چه زودتر تموم بشه ...

.

.

.

.

عاشق این سریال کره ای 49 روزم . روز اول دختره وقتی شنید فقط 3 قطره اشک واقعی لازمه تا به دنیا برگرده با اطمینان گفت 3 قطره که چیزی نیست اینهمه دوست دارم، نامزد دارم همه برام گریه میکنن از ته قلبشون ولی حالا که 18 روز مونده تنها کسی که براش اشک واقعی ریخت کسی بود که فکر میکرد ازش بدش میاد. نمیدونم چرا ولی فکر میکنم با اینکه گفتی از من بدت میاد ولی تنها کسی که میتونم روش حساب کنم تویی چون تنها کسی هستی که قلبت واقعا پاکه

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 14:32 ] [ سمیرا ]
دقیقا نمی‌دونم کجایِ یک رابطه باید دل رو به دریا زد
نمی‌دونم مناسب‌ترین حرف ، مناسب‌ترین حرکت کی باید باشه
ولی‌ میدونم ، جلوی اتفاق رو نباید گرفت
گاهی‌ هم بهتره اتفاق رو جلو بیندازی
مثلاً وقت رفتنت که می‌شه
یکباره برگردی بگی‌ دلم نمیخواد برم
وقت رفتنش که می‌شه
دستش رو بگیری بگی‌ دلم نمیخواد بری
وقتی‌ یکی‌ بهت میگه پیشم بمون
درنگ نکن ... پیشش بمون
وقتی‌ دلت می‌خواد پیشش بمونی‌ ... غرور نداشته باشی
دست‌هات رو حلقه کن دورش
بگو ... دوستت دارم ... دلم می‌خواد پیشت بمونم
...
بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ...
شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه
...

نیکی فیروز کوهی

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 12:52 ] [ سمیرا ]

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم



یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد


سلام به همه ی دوستای گلم

سال نو همگی مبارک

امیدوارم همه به آرزوهای قشنگشون برسند و سالی پر از عشق و موفقیت و شادی داشته باشند

میدونم سال تحویل همه بیاد خانواده و خودشون هستند ولی اگه لحظه ای یاد منم افتادید برام دعا کنید من واقعا نیاز دارم که خدا درهای رحمتش رو باز کنه برام، پس دعام کنید

دوستون دارم

مراقب خودتون باشید

بخاطر سفر ممکنه نتونم جواب محبتاتون رو بدم از همینجا عذر خواهی میکنم

در پناه خدا

سال خوبی داشته باشید

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 14:39 ] [ سمیرا ]

من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .
من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد .
خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ »
گفتم : «دوست دوست »
گفت : « تا کجا؟‌»
گفتم : دوستی که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! »
خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌
گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد »
گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم
خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تاا» بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم
نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .
دوستی بدون تا را نمیفهمید.
گفت:« بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم
گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ »
گفتم :« باشد
هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم .
دوست دوست .
من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم .
میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی »
و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی .
میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند
صندوقش پر از شکلات شده بود .
هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ »
گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم
و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »

یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است
من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است .
او آمده امشب تا خداحافظی کند .
میخواهد برود . برود آن دور دورها ..
میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم »
من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .
من یادم نرفت .
یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . »
و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » .
یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش . هر دو را خورد و خندیدم .
میدانستم دوستی من « تا» ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد .
مثل همیشه .
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم . اما او هیچ کدامشان را نخورد .
حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! ...

فقط بخاطر تو اینو اینجا نوشتم چون تو این داستان رو دوست داری منم تو رو

ظاهرا دوستی منم تا نداشت...

[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 0:23 ] [ سمیرا ]

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن...
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره...
...
... ... همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون...
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین ...
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن ... !!!

[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 13:16 ] [ سمیرا ]

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم

انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

مریم حیدرزاده


[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 17:39 ] [ سمیرا ]

خداوند به قلب و روح انسان مي نگرد.خداوند مي خواهد به انسان بگويد که قضاوت تو بيهوده است من مثل تو نگاه نميکنم، مثل تو نظر نميدهم. نظر من شاهکار است، هزاران حکمت و تدبير و نقشه آسماني در يک نظر من است. هنر خداوند اين است که از دل خرابه کاخ به وجود ميآورد. از دل مرداب نيلوفر را مي روياند، از درون خاک، گياهان و درختان را مي روياند. خداوند مي خواهد اعلام کند من دوستدار متکبران و مطلق انديشان نيستم؛ من دوستدار مدعيان تقدس و تقدس مآبان نيستم؛ من خداي انسانهاي پرمدعايي که خود را از همه بهتر مي پندارند و در آن جايگاه مي ايستند نيستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خداي شجاعان هستم و بزرگترين شجاعت در اعتراف است، من خداي بخشنده و مهربان گناهکاران هم هستم، من به فکر بيمارانم نه کساني که در خيال باطل سلامتي محض مردار شده اند. اعلام ميکند که آن سنگي را که براي ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب ميکنم


استاد میم.رام ا...

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 18:55 ] [ سمیرا ]

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.و
شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را همـ امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.

[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 13:16 ] [ سمیرا ]

عاشقِ یلدا شدن

کار سختی نیست

بی‌ تو

هر شب زمستان و هر شب پر از سرماست

و نبودنِ تو

عجیب شبیهِ بودن‌هایِ ماست

...

...

پناه میدهم به تو که این شب یلدا تنهایی

خودم

هزار شبِ یلدا تنها بوده ام

...

مبارک باد این شبِ دیماه
نیکی فیروز کوهی

 

خدایا در این شب ۴ آرزوی من را برآورده کن :
سلامتی‌ و شادی به من و خانواده‌ام عطا فرما .... مریضان را شفا و گرفتارن را از
گرفتاری نجات بخش...شمع امید را در دلم روشن کن و لحظه ای‌ دسته مرا رها مکن‌

امین

[ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 14:5 ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

يك مايل با شادي پيمودم
او همچنان حرف ميزد
اما،نشد آگاهتر جانم،
از آنچه ميگفت
يك مايل باغم پيمودم،
او هرگز كلامي بر زبان نياورد
اما،واي ! چه چيزها كه از او آموختم،
وقتي غم با من همراه بود.

**************************
خدایا تو با من بمان!!!!
که محتاج ماندن خلقت نباشم...